تفنگ آب پاش، سنگر و «ممد نبودي»
يكشنبه ۱۳ دی ۱۳۸۸ ساعت ۲۱:۴۴
برچسب ها : کویتی پور
مجله موسیقی ایرانیان - ميثم يوسفي: 1- براي من و ما كه كودكيمان با جنگ گذشت و همهاش بمب بود و خمپاره بود و سنگر بود و زيرزمين بود و مين بود و تفنگهايي كه عمرا هواپيما شكار ميكردند، صداي كويتيپور و آهنگران كنار جيغ آژيرها وضعيت قرمز و صداي گويندهي راديو كه خبر پيروزي ميداد، همهي خاطرات شنيداريمان را تشكيل ميدهد. سالها در خيالاتمان «ممد» رفيق پدر بود و فقط عكسي از او توي آلبوم جا خوش ميكرد –حالا هركدام از اين مردها مي خواست باشد- كه شهرآزاد شده را نديد. با قصههاي «ممد» بود كه به خواب ميرفتيم و با صداي كويتيپور بيدار ميشديم. همين بود كه بهجاي داشتن يك توپ قلقلي شعر مولانا ازبر بوديم و فكر ميكرديم كويتيپور شاعرش است «بميريد، بميريد، در اين عشق بميريد، در اين عشق چو مرديد، همه روح پذيريد...»

2- به رويمان بياوريم يا نه، دوست داشته باشيم يا نه، كويتيپور و صداي ياغياش قسمت زيادي از كودكي ها و خاطراتمان را دربرگرفته است و كارياش هم نميشود كرد. كه جنگ بود و كارياش هم نميشود كرد. عموها ميرفتند و نميآمدند و كارياش هم نميشد كرد. نسلهاي گم شده در جنگ بودند و 8 سال ويراني و كابوس و كارياش هم نميشد كرد. خون بود و مرگ بود و مرگ بود و مرگ بود و ... كارياش هم نميشد كرد... نميشود...
3- صداي حماسي، پر و متفاوت كويتيپور هماني بود كه بايد باشد. خيلي هم عجيب بود كه هميشه شارپ و درست ميخواند و كمترين فالشي را در اجراهاي زنده داشت. او كه ميگويد هنوز خيلي از روز و روزگارش به موسيقي ميگذرد، شايد بزرگترين حسرتش اين باشد كه چرا توي اين سالها كمتر خوانده. او هنوز پر است از ملوديها و نغمههاي در گنجه ماندهاي كه كاش براي شنيدنشان دير نشود.
4- اولينبار چندسال پيش بود كه بعد از يك گفتوگوي تلفني آنقدر خودم و اين صدا را نزديك به هم ديدم كه ديگر نه كويتيپور كه هم كلام و همبغض ميشناختماش و انگار يكي از همان عموهاي كودكي بود. همانبار اول بود كه شايد بهخاطر همين خاطرات كودكي آنقدر مرا به خودش نزديك ديد كه شروع كرد به گلايه از اين كه هرگز به آنچيزي كه در موسيقي ميخواسته دست پيدا نكرده. از آلبوم هاي غريبانه گلهمند بود و خودش را هم پيشتر از مداح بودن خواننده ميدانست. ميگفت به ضرورت زمان بود كه در زماني حماسه خوان جنگ شدم تا همزخم جوانان اين وطن باشم. برايم جالب بود كه در موسيقي مورد علاقهمان هم اشتراكات زيادي داشتيم. او موسيقي راك را دوست داشت، عاشق موسيقي راك دههي هفتاد بود و ميگفت هنوز هم كارهاي خوب و بهروز را گوش مي كند. از من خواست كه چندتا سيدي كار جديد كه دوست دارم را به او بدهم و نمي دانم چرا بعد اين سالها هنوز در مورد اين يكي بدقولي كردهام. مي گفت دنبال آهنگسازي ميگردد كه حسش به او نزديك باشد و وقتي ديدم خيلي به موسيقي نيوايج علاقه مند است چند نفر را معرفي كردم كه يكي فرزين قرهگزلو بود و خوشحالم كه به قول معروف عجيب فاز هم را گرفتند! شايد اينها رازهاييست كه نبايد فاش شود اما ميگويم تا بدانيد اين آلبوم به اين راحتيا هم آماده نشد. يك سالي پاتوق كويتيپور منزل فرزين بود و همهاش با هم موزيك بازي ميكردند و اتود ميزدند و تهيهكنندهها هم ميرفتند و ميآمدند و كويتيپور سختگير كه يكبار از يك سوداگر زخم خورده بود نميخواست دوباره زخمي شود و حق داشت سختگيرتر باشد. تا مدتها هم كه نميدانست من شعر ميگويم و دوست هم نداشتم بداند كه يك روز فكر كنم فرزين قضيه را لو داده بود. ميگفت يكسري شعر و ملودي دارم كه بايد بيايي درستشان كني و قبلا دست چندتا از اساتيد (!) بوده و نتوانستهاند حرف دلم را بگويند يا از عهدهي كار برنيامدهاند. مشغوليت كاري من باعث شد كمتر فرصت اين كار را داشته باشم و بيشتر كويتيپور و فرزين بودند كه همديگر را ميديدند تا بحث آلبوم «خاموش» پيش آمد. فرزين و كويتيپور اصرار داشتند كه 4-5 تا از كارهاي منتخب بايد شعرشان درست شود يا از اول سروده شود و بهخاطر فرصت كمي كه تا محرم داشتيم كار سختي پيش رو بود. چون هم موضوعات مشخص بودند و هم بعضي واژگان در همان كارهايي كه قرار بود از اول بنويسيم بايد ميبودند و از طرفي كارهاي همه روي ملودي بود. «خاموش» كه كار اصلي و اسم آلبوم بود را از نو نوشتم، اما در اين وقت كم كار طاقتفرسايي بود و ديدم تنها كسي كه ميدانم در اين شرايط خاص ميتواند كمك حالمان باشد حسين غياثيست كه به استعداد و قلمش ايمان داشتم. سه ترانهي ديگر هم آماده شدند كه حالا يكي از آنها به اسم «خانه خراب» چون با حال و هواي اين روزها زياد سازگار نبود ماند براي يك آلبوم ديگر. بحث اديت ديگر شعرها و پيدا كردن متن اصلي شعرهاي قديمي هم مطرح بود و وقتمان هم خيلي اندك. به هر سختي بود سعي كرديم بهترين كار را در فرصت محدودمان انجام بدهيم و حاصلش چيزيست كه در آلبوم هست و خاطرهي شب بيداريهاي ممتد ما...
5- توي روز و شبهاي ضبط آلبوم در استوديو پاپ كه گاه به دوروز نخوابيدن ميانجاميد براي همهي ما كمك اصلي انرژياي بود كه آقاي كويتيپور ميدادند. انتهاي يك دورهي بيداري بود كه همه كج و كوله گوشهاي ميافتاديم و ايشان هنوز براي اصغر آقاي استوديو خاطره تعريف ميكرد و هم قدم او ميشد تا چايي دم بكشد و خودش براي ما چايي بياورد تا كمي خستگيها را بپوشاند. بياغراق همهي ما توي اين شبها از ايشان انرژي گرفتيم و عشق را ياد گرفتيم و همين.
6- علاقهي كويتيپور به اصل هنر و احترامي كه به هنرمندان و سليقهشان ميگذاشت و تاكيدش بر نگاه باز و روشن به هنر جالبترين چيزي بود كه در ايام ضبط كار توجه همهي ما را جلب كرد. به عنوان نمونه در آلبوم آهنگي داريم به اسم «موج» كه دو نسخهي برايش آماده شده بود. چون محوريت كار مذهبيست، يك نسخه با پيانوي خالي داشتيم و يكي با پيانو، درام و بيس كه زحمت اصلي اين قطعه را هم رضا تاجبخش كشيده بود. فكر ميكرديم شايد آقاي كويتيپور موافق دومي نباشد و همان پيانوي تنها را توي آلبوم داشته باشيم اما وقتي كار را شنيدند بدون لحظهاي تامل گفتند همين دومي خوب است و چرا بايد يك كار به اين زيبايي را خودسانسوري كنيم. معتقد بود و هست كه روح هنر و موسيقي با هيچ چيزي هيچ چيزي منافات ندارد و تعالي دهندهي حالات انساني و الهي هم هست و من فكر ميكردم كاش در اين سي سال همه اينطوري فكر ميكردند و موسيقي اينقدر بچهي سرراهي نبود كه نه كسي مسئوليت بزرگ كردنش را به عهده بگيرد و نه شناسنامه اي داشته باشد. هركسي هم كه آمد يك لگد به آن زد و رفت.
7- ميخواهم اين نوشته را با همان خاطرات كودكيام تمام كنم اما يادم ميافتد كه ترانههاي زيادي دارم كه ميشود تقديمش كرد به كودكي رفتهي غمگين همهي همنسلهايم و زخم كويتيپورها كه عميقتر از آن است تا با اين واژه ها مداوا شود. عميق است . مثل تركش خمپاره اي كه مادري را جلوي چشم كودكش به خون ميكشيد. مثل همانروزي كه خبر صلح را شنيدند و گريه كردند. مثل رفيقهايشان كه توي دستشان پرپر شدند و رفتندمثل روزهايي كه قرار بود اين شكلي نباشند ولي هستند...
(می گن که سرداره)
وقتی که ثانیه وسط ِ قصه ایستاد
یک دستِ گم به حرکتِ خمپاره ایست داد
وقتی که چشمهای من و خواب بُرده بود
بابای ِ تو تو هقهقِ خمپاره مرده بود
گریه نکن که چشم ِ تو تابوت ِ من نشه
گریه نکن که گریه برامون کفن نشه
می گن که سرداره ولی نمی گن، چه جوری سرداره که سر نداره
چيزي به جز سكوت سرد و تلخم، رو زخماي تنت اثر نداره
از انفجار ِ گریه ی تو شاخه گل شکست
آرامش ِ ترانه به ضرب ِ دُهُل شکست
مردی که نیست ، گم شده بین ِ جنازه ها
بابا رفته نور بیاره ، لا لا لا لا
یا فرض کن که رفته سفر ، فرض کن نبود
بابا نه آب داد ، نه نان داد ، چون نبود
می گن که سرداره ولی نمی گن، چه جوری سرداره که سر نداره
حتی دیگه ترانههای من هم، رو زخمای تنت اثر نداره
ميثم يوسفي








